كلمات را به زاينده رود مي سپارم
ماهي ها
خواب آشفته مي بينند
...
مگر نمي داني
پسر مرداب
از اصفهان رفته است؟
آن زمان که دیگر نمی توان ازسیاهی ها سپیدی ساخت
آن هنگام که جغد پیر ترانه های خکستری بر دیوار اتاقم چنبر می زند
زمانی که درد خیمه می بندد بر چهارچوب مغزم
لحظه ای که هر ثانیه همانند پتک می کوبد بر افکارم
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی دیوانگی نیست
خودکشی حقارت نیست
خودکشی حماقت نیست
زمانی که مغزم پیش می رود به هر نا کجا آباد !
وقتی که غده بد خیم زندگی ریشه کرده است بر روحم
زمانی که برای واژه خوشبختی معنایی نمی یابم
لحظه ای که چشمانم به هر سمتی می رود واژه مصیبت را بر دیواره ها می خواند
من در می یابم مرگ را
خود کشی را
خودکشی ضعف نیست
خودکشی درماندگی نیست
خودکشی جهالت نیست
شعار ندهید که زندگی زیباست
عشق و امید وآرزو را غرولند نکنید
در می یابید مرگ را
خودکشی یعنی شهامت
خودکشی یعنی جسارت
خودکشی یعنی رهایی
خودکشی ... آه ... خودکشی
زندگی به این همه غم نمیرزه (نوید دیوونه)
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد هر کس که این ندارد حقا که ان ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
نشانه ای برای گمگشته فرنوش...
.
.
تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ... تنهايي را دوست دارم زيرا تجربه کردم ... تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست .. . تنهايي را دوست دارم زيرا.... در کلبه تنهايي هايم در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد
ميدوني سخت ترين روزا براي آدم چه روزيه ؟؟؟
روزي که قلبهايي که در کنار هم براي هم مي تپيدن از هم جدا بشن .دلهايي که محرم هم بودن محرم دل کس ديگري بشن
بودنم را هيچ کس باور نداشت
هيچ کس کاري به کار من نداشت
بنويسيد بعد مرگم روي سنگ
با خطوطي نرم و زيبا و قشنگ
او که خوابيده ست در اين گور سرد
بودنش را هيچ کس باور نکرد
سرزمين من خداحافظ
از مدت ها پيش تصميم گرفته بودم با وبلاگ و وبلاگ نويسي خداحافظي كنم و اين پست را آخرين پست قرار دهم. شايد اين مدت با اين يادداشت هاي پراكنده قصد داشتم تمرين نويسندگي كنم. شايد هم روزي نويسنده ماهر و زبردستي شدم. نمي دانم شايد روزي از اين تصميمي كه امروز گرفتم پشيمان شوم و روزي ،شايد نه چندان دور دوباره به اين فضاي مجازي،تنها قطعه اي از فضاي مجازي كه كاملا متعلق به خودم است بازگشتم و دوباره روزي در آن نگاشتم. اما فعلا به عنوان خاتمه اين دفتر از شما، همه شما، همه كساني كه روزي نوشته هايم را خوانده اند، همه دوستان حقيقي و مجازي،همه كساني كه مرا مي شناسند يا نمي شناسند،همه كساني كه روزي برايشان خاطره اي افريده ام يا برايم خاطره اي آفريده اند،مي خواهم اينجا برايم چند سطري بنويسند. درست مثل دفتر خاطرت دوران دبستان! آري از اينكه برايم خاطره اي مي نويسيد سپاسگزارم!
خدانگهدار، پسر مرداب
كاش مي دونستي چقدر دلم بهانه تو را ميگيره هر روز
کاش مي دونستي چقدر دلم هواي با تو بودن را کرده
کاش مي دونستي چقدر دلم از اين روزهاي گرم تابستانیه
بي تو بودن گرفته...
کاش مي دانستي چقدر دلم براي ضرب آهنگ قدمهايت
گرمي نفسهايت، مهرباني صدايت تنگ شده
کاش مي دانستي چقدر دلواپس توام
کاش مي دانستي چقدر تنهام ، چقدر خسته ام
و چقدر به حضور سبزت محتاجم
و هميشه از خودم مي پرسم :
اين همه که من به تو فکرمي کنم
تو هم به من فکر مي کني؟
.
.

دلم میخواد بهار بیاد...
شکوفه ها به بار بیاد... تو این دیار غم نباشه مهرو صفا تو هیچ دلی کم نباشه...
دلم میخواد با هم باشیم مثل گذشته های دور یکی باشیم... رها باشیم... رها باشیم...رها باشیم...
دلم میخواد کینه ها از دلم بره عشق بیاد به دیدنم ظلم بره ستم بره...ستم بره...
دلم میخواد توی رگم به جای خون مهر تو بود توی دله پر تپشم تصویری از روی تو بود...
دلم میخواد با هر نفس اسمتو فریاد میزدم... داد میزدم داد میزدم...آی ادما...آی ادما دنیا داره خراب میشه هر چی که مهر ساخته بودش تو این دیاره بی کسی مثل یه شبنم زیر نور بخار میشه... اب میشه...
.
.
کاری کنین فکری به حال گل کنین... بلبلا را صدا کنین... بلبلا را صدا کنین
سینمون از درد پره... تو بغض خو نشستمون صدایی نیست... هر چی که هست مثل صدف یه نقشی از چنتا دُر ِ این صدفا بازش کنین... این دُرو ازادش کنین تا رگامون خون بگیرن... تنای سوخته از ستم زنده بشن جون بگیرن
تنای سوخته از ستم زنده بشن جون بگیرن...
نشستم و شعر می نویسم
چقدر من خرم!!!
به ساعت می نگرم
ساعت صفر است
و
من
بی صبرانه منتظر لحظه ای
که تنهاییم
کامل شود
یا با تو
یا بی من
کامل کامل
.
.
.
امامزاده محله ما
حالش چند وقتیه که خراب
حتی با اینکه فاصله خانه ما
تا پیش اون زیاده
ولی باز هر شب
صدای صرفه هاش رو میشنوم
حتی بوی سرطانش!!
بابام می گفت قدیما
میوه های خوبی داشته
می گفت انارش خیلی توپ بوده
ما که ندیدیم
شاید امامزاده محله ما
دروغی باشه
یکی می گفت میوه های امامزاده
همیشه خوبه
اگه مال ما خوب نیست
تقصیر خداس
منم دارم میرم پیش خدا
باهاش صحبت کنم
تا یه امامزاده اصلی واسه ما بذاره
امامزاده ای که همیشه انار تازه داشته باشه
دارم می رم پیش خدا
شاید کار خودش باشه
اگه کار خودش باشه
حقش رو میذارم کف دستش
دارم میرم
خداحافظی شاید تا فردا شب
یا ۳۰ شب بعد از فردا شب
یا ۳۰ها شب بعد از فردا شب
سکوت رو دوست دارم
دیووونه ی سکوتم
دیوونه ی آرامش
اما گاهی وقتا بعضی سکوت ها آدم و دیووونه می کنن
آدما به دنیا میان تا به همدیگه ارامش ببخشن
نه اینکه با سکوت و آرامششون بقیه رو زجر کش کنن
من خیلی چیزا رو دوست دارم
اینکه باعث خوشحالی و شادی طرف مقابلم بشم
اینکه اون اینقدر با من راحت باشه که مشکلات خودشو منو با من در ارتباط بزاره
نه با سکوت و نگفتن باعث شکنجه ی روحیه من بشه
آخه من اینجوریم
نمی تونم خودمو تغییر بدم
نمی خوام هم کسی خودشو به خاطر من تغییر بده
فقط می خوام درکم کنه
منو با تمام احساساتم
علایقم
حساسیت هام
آخه من دل دارم
اونم یه دلی که زود شکسته میشه
من اینجوریم
همین که میبینی
می خوای بخواه
نمی خوای هم....................
من همینم که هستم
تغییر نمی کنم
حتی برای خدا
حتی برای خودم
من اینجوری شکل گرفتم
همین که میبینی
می خواستم برم
اما حالا دوباره اومدم
دیگه عاشق نمیشم...
کسی مثه تو ندیدم... من فقط تورا میخواستم که به تو نرسیدم...
دیگه عاشق نمیشم دل به غریبه نمیدم تو نباشی تا ابد از عشق چیزی
نمیگم...
مثه یه سایه پا به پام رعنای بغض نیمه جون گفت نرو به خاطرم همیشه پیش من بمون...
همیشه پیش من بمون...
همیشه پیش من بمون...
.
.
.
کاش میشد ستاره ها پایین میفت شب من دوباره باز سحر بشه کاش میشد دوباره اون شهر چشات جون پناه من در به در بشه...
وقتی بودی من بی نام نشون با نفسهای تو هم خونه شدم... وقتی رفتی ندیدی با رفتنت من اوره دیونه شدم...
دیگه عاشق نمیشم...دیگه عاشق نمیشم...
.
.
دل به غریبه نمیدم تو نباشی تا ابد از عشق چیزی نمیگم...
من فقط تورا میخواستم که به تو نرسیدم...
من فقط تورا میخواستم که به تو نرسیدم...
.
.
.

درد دل با دل...
چرا دنیا پراز حادثه های وارونست عاشق کسی میشی که عاشقی نمیدونه...
من به دنبال توو، تو به دنبال کسه دیگه... هیچ کدوم از ما دوتا به اون یکی راست نمیگه... من واسه چشمای نازنین تو یه دیوونم...
من دوست دارم من دوست دارم ولی علتشا نمیدونم...
حالا که میخوای بری...
حالا که میخوای بری بزار نگاهت بکنم چون یه بار دیگه میخوام این دلو ساکتش کنم...
یه چیزی فقط بزار.. یه چیزی فقط بزار روز تولدت هدیمو بیارم بدم دست خودت...
.
.
.
ادما فکر میکنن شاعرا خیلی غم دارن...
کاشکی فقط این بود...اونا خیلی کسارا کم دارن... عاشق کسی میشن که عاشقاش فراونه... بین انتخاب عشقش اونی که حیرونه اونی که تو دوست داری چرا تورا دوست نداره... شایدم دوست داره ولی بروش نمیاره...


